قلبش خاشع، نفسش قانع
شام را ظرف ظرف میآوردند. آخرین نفر زنجیر انسانی كه از آشپزخانه به مدرس كشیده شده بود، همان پیرمردی بود كه در بیت دیده بودیمش و برای ما چای آورده بود. اولین ظرف را گذاشت روی میزی جلو رهبر. رهبر اشاره كرد كه اول به بقیه تعارف كنند. پیرمرد در كار خود وارد بود. اول به سادات روحانی تعارف كرد و بعد به باقی. تا غذا به ما- كه در صف آخر بودیم و آخرین نفر- برسد، نیم ساعتی طول كشید. به ما كه رسید، پیرمرد خادم عذرخواهی كرد و گفت، خورش تمام شده بوده، آب كتری را ریختیم ته دیگ... غذا را جلو ما گذاشتند. به ظرف غذا كه نمیشد نگاه كرد. به دور وبر نگاه كردیم، دیدیم رهبر به ما نگاه میكند. آخرین نفر كه ظرف را گرفت، رهبر بسماللهی گفت و اولین لقمه را برداشت...
رهبر بعد از همه شروع كرد و چندان با تأنی و طمأنینه غذا خورد كه حتی از ما هم دیرتر غذایش تمام شد. طلبهای جوان رفته بود و علیرغم ممانعت محافظها كنار میز ره بر نشسته بود. آقا میخندید و به او تعارف میكرد...
تراه قریباً امله، قلیلاً زلَلُه، خاشعاً قلبه، قانعاً نفسه، منزوراً كله، سهلاً امره... او را اینگونه میتوان دید: آرزویش نزدیك، لغزشش اندك، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراكش ناچیز، زندگیاش آسان... (خطبهی همام، امیرالمومنین)

(داستان سیستان؛ رضا امیرخانی)