در انتظار ماه
حدود 15 دقيقه از 20 دقيقهای كه وقت داشتيم هلال را ببينيم گذشته بود. هرچند آقای مهرانی با قاطعيت میگفت: گزارشها همه میگويند فردا عيد است ولی دوست داشتيم ما هم هلال را...
يكدفعه صدايِ فرياد مهرانی بلند شد: ديدمش. هلال را ديدم... اللهاكبر... اللهاكبر.
همه هول شدند. حتی خلبان. همه سعی میكردند چيزی را كه مهرانی ديده بود ببينند. تا به حال اينقدر برای ديدن يا شنيدن خبرِ «ديدن ماه» خوشحال نشده بودم. مهرانی دوربين را چسبانده بود به چشمش و حرف میزد: هنوز دارم میبينمش. دقيقاً روبرو. تصويرش داره شارپتر میشه. فخار تو نديدی؟ رحيمی تو چی؟ و آنها مشغول بودند. بعدتر گفتند يك چيزهايی ديده بودند ولی جرأت نكردهاند بگويند، چون استهلال برای آدم توهم ايجاد میكند. اما آقای مهرانی با تجربهتر از آن بود كه سهدقيقهی تمام دچار توهم شده باشد!
کيفيت پایین 1.94 مگابايت
کيفيت متوسط 3.82 مگابايت
کيفيت بالا 7.58 مگابايت

