وقتی آمدی


به دعوت محمد آرمند در موج وبلاگی چهارده خرداد هشتاد و نه شرکت میکنم. اما اینجا قرار نیست از من بخوانید، بشنوید:


"يكى از خاطرات خيلى جالب من، آن شب اوّلى است كه امام وارد تهران شدند؛ يعنى روز دوازدهم بهمن - شب سيزدهم - شايد اطّلاع داشته باشيد و لابد شنيده‏ايد كه امام، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى كردند، بعد با هلى‏كوپتر بلند شدند و رفتند..." (+


از اینجا دانلود کنید

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دعوت میکنم از حرفهای گمشده، دل ریخته، رمز عبور، مسمار و تو را می خوانم تا در این بازی شرکت کنند.

قلبش خاشع، نفسش قانع

شام را ظرف ظرف می‌آوردند. آخرین نفر زنجیر انسانی كه از آشپزخانه به مدرس كشیده شده بود، همان پیرمردی بود كه در بیت دیده بودیمش و برای ما چای آورده بود. اولین ظرف را گذاشت روی میزی جلو ره‌بر. ره‌بر اشاره كرد كه اول به بقیه تعارف كنند. پیرمرد در كار خود وارد بود. اول به سادات روحانی تعارف كرد و بعد به باقی. تا غذا به ما- كه در صف آخر بودیم و آخرین نفر- برسد، نیم ساعتی طول كشید. به ما كه رسید، پیرمرد خادم عذرخواهی كرد و گفت، خورش تمام شده بوده، آب كتری را ریختیم ته دیگ... غذا را جلو ما گذاشتند. به ظرف غذا كه نمی‌شد نگاه كرد. به دور وبر نگاه كردیم، دیدیم ره‌بر به ما نگاه می‌كند. آخرین نفر كه ظرف را گرفت، ره‌بر بسم‌اللهی گفت و اولین لقمه را برداشت...

ره‌بر بعد از همه شروع كرد و چندان با تأنی و طمأنینه غذا خورد كه حتی از ما هم دیرتر غذایش تمام شد. طلبه‌ای جوان رفته بود و علیرغم ممانعت محافظ‌ها كنار میز ره بر نشسته بود. آقا می‌خندید و به او تعارف می‌كرد...

تراه قریباً امله، قلیلاً زلَلُه، خاشعاً قلبه، قانعاً نفسه، منزوراً كله، سهلاً امره... او را این‌گونه می‌توان دید: آرزویش نزدیك، لغزشش اندك، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراكش ناچیز، زندگی‌اش آسان... (خطبه‌ی همام، امیرالمومنین)


(داستان سیستان؛ رضا امیرخانی)



دوران پهلوی

من در دوره مبارزات، براى جوانان و دانشجويان در مشهد، مدّتها درس تفسير مى‏گفتم. يك وقت به بخشى از قرآن رسيديم كه راجع به قضاياى «بنى‏اسرائيل» بود؛ قهراً راجع به بنى‏اسرائيل هم تفسير قرآن مى‏گفتيم. يك مقدار راجع به بنى‏اسرائيل و يهود صحبت كردم؛ بعد از مدّت كمى مرا بازداشت كردند! البته نه به آن بهانه، به جهت و به عنوان ديگرى بازداشت كردند و به زندان بردند.

جزو بازجوييهايى كه از من مى‏كردند، اين بود كه شما عليه اسرائيل و عليه يهود حرف زده‏ايد! توجّه مى‏كنيد؟ يعنى اگر كسى آيه قرآنى را كه راجع به بنى‏اسرائيل حرف زده بود، تفسير مى‏كرد و درباره آن حرف مى‏زد، بعد بايد جواب مى‏داد كه چرا اين آيه قرآن را مطرح كرده است! چرا اين حرفها را زده و چرا راجع به بنى‏اسرائيل، بدگويى كرده است! يعنى وضع سياسى، اين‏گونه وضع سخت و دشوارى بود و سياسها اين‏قدر ضدّ مردمى و وابسته به خواست اربابها بود! (+)




از اینجا دانلود کنید

یک خاطره






از اینجا دانلود کنید

مکتب‌خانه

معلمش مرد مسنی بود. درست مثل همان ملا مکتبی‌ِ داستان‌های قدیمی. او را کنار خودش ‏می‌نشاند، هم سید بود و پسر عالم و هم از همه کم سن و سال‌تر.‏ کار هر روز ملا مکتبی شده بود. اسکناسی می‌داد به او و می‌گفت: "تو اين‌ها را به قرآن بمال كه بركت ‏‏پيدا كند‎.‎‏"‏ (۱)


دوران نوجوانی


۱- گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهی از نوجوانان و جوانان، 14 بهمن 1376‏ (+)

هرچند امین بسته دنیا، نیم اما...

 
ماجرای «امین»، ماجرای دیگر و عالم دیگری است؛ عالم شعر و احساس و این‌هاست.

من در دوره‌ی نوجوانی، شعر گفتن را شروع کردم و گاهی شعر می‌گفتم؛ منتها به دلایلی، تا سال‌های متمادی شعرم را در انجمن ادبی – که آن وقت در مشهد تشکیل می‌شد و من هم شرکت می‌کردم- نمی‌خواندم...

این که می‌گویم مربوط به سال‌های 1336، 37 و آن وقت‌هاست؛ در سنین حدود بیست، بیست و یک ساله، یا حداکثر بیست و دو ساله بودم. البته این تا سال‌های 1342 و 1344 –تا آن وقت‌ها – ادامه داشت که بعد دیگر غرق شدن در کار‌های مبارزات، ما را از کار شعر و این‌ها بکلی دور کرد؛ انجمن هم دیگر نمی‌رفتم.

به هر حال، آن زمان شعر می‌گفتم؛ بعد شعر گفتن را رها کردم و نمی‌گفتم، تا چند سال قبل از این، که تصادفاً یک جوری شد که دوباره احساس کردم مایلم گاهی چیزی بر زبان، یا روی کاغذ بیاورم؛ آن هم در بین مردم پخش نشده است – حالا شما یک بیت را خواندید (1) – از شعرهایی که من گفتم‌ام، چند غزل بیشتر در دست مردم نیست؛ نمی‌دانم شما این را از کجا و از چه کسی شنیده‌اید. این غزلی را که مطلعش را خواندید، مال خیلی دور نیست؛ خیال می‌کنم مربوط به همین سه، چهار سال قبل است.(۲)

 

 عکس از khamenei.ir

 

یار جمارانی

عمری است که در بندم و زندانی خویشم

دلبسته‌ی راز دل طوفانی خویشم

چون زلف شکن در شکن یار

در پیچ و خم غصه‌ی پنهانی خویشم

از بخت بدم نیست دگر سوز و گدازی

من سردتر از بخت زمستانی خویشم

مجروحم و دل‌خسته به پرواز شب تار

در حسرت کوچ از دل ظلمانی خویشم

آرام دل و مطمئنم از سفر خویش

تا در ره آن یار جمارانی خویشم

سید علی خامنه‌ای

 

۱-  بیت شعری که خوانده شد،‌این است:

دلم قرار نمی‌گیرد از فغان بی تو                              سپندوار ز کف داده‌ام عنان بی تو

 ۲-گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهی از نوجوانان و جوانان، 14 بهمن 1376‏