ماجرای «امین»، ماجرای دیگر و عالم دیگری است؛ عالم شعر و احساس و اینهاست.
من در دورهی نوجوانی، شعر گفتن را شروع کردم و گاهی شعر میگفتم؛ منتها به دلایلی، تا سالهای متمادی شعرم را در انجمن ادبی – که آن وقت در مشهد تشکیل میشد و من هم شرکت میکردم- نمیخواندم...
این که میگویم مربوط به سالهای 1336، 37 و آن وقتهاست؛ در سنین حدود بیست، بیست و یک ساله، یا حداکثر بیست و دو ساله بودم. البته این تا سالهای 1342 و 1344 –تا آن وقتها – ادامه داشت که بعد دیگر غرق شدن در کارهای مبارزات، ما را از کار شعر و اینها بکلی دور کرد؛ انجمن هم دیگر نمیرفتم.
به هر حال، آن زمان شعر میگفتم؛ بعد شعر گفتن را رها کردم و نمیگفتم، تا چند سال قبل از این، که تصادفاً یک جوری شد که دوباره احساس کردم مایلم گاهی چیزی بر زبان، یا روی کاغذ بیاورم؛ آن هم در بین مردم پخش نشده است – حالا شما یک بیت را خواندید (1) – از شعرهایی که من گفتمام، چند غزل بیشتر در دست مردم نیست؛ نمیدانم شما این را از کجا و از چه کسی شنیدهاید. این غزلی را که مطلعش را خواندید، مال خیلی دور نیست؛ خیال میکنم مربوط به همین سه، چهار سال قبل است.(۲)

یار جمارانی
عمری است که در بندم و زندانی خویشم
دلبستهی راز دل طوفانی خویشم
چون زلف شکن در شکن یار
در پیچ و خم غصهی پنهانی خویشم
از بخت بدم نیست دگر سوز و گدازی
من سردتر از بخت زمستانی خویشم
مجروحم و دلخسته به پرواز شب تار
در حسرت کوچ از دل ظلمانی خویشم
آرام دل و مطمئنم از سفر خویش
تا در ره آن یار جمارانی خویشم
سید علی خامنهای
۱- بیت شعری که خوانده شد،این است:
دلم قرار نمیگیرد از فغان بی تو سپندوار ز کف دادهام عنان بی تو
۲-گفت و شنود رهبر معظم انقلاب با گروهی از نوجوانان و جوانان، 14 بهمن 1376