عمری است که در بندم و زندانی خویشم

دلبسته‌ی راز دل طوفانی خویشم

چون زلف شکن در شکن یار

در پیچ و خم غصه‌ی پنهانی خویشم

از بخت بدم نیست دگر سوز و گدازی

من سردتر از بخت زمستانی خویشم

مجروحم و دل‌خسته به پرواز شب تار

در حسرت کوچ از دل ظلمانی خویشم

آرام دل و مطمئنم از سفر خویش

تا در ره آن یار جمارانی خویشم

سید علی خامنه‌ای